شنبه 20 شهريور 1389

ميزگرد و گفتگو  »  کتابخانه و مرکز اسناد

پل گریم و لینک؛ نمایندگان امریکا در بهره برداری نفت جنوب

محرمانه؛ منصورون به روایت دکتر غلامعلی رشید – بخش دوم

26 ارديبهشت 1387 ساعت 1:50

دکتر غلامعلی رشید
  دکتر غلامعلی رشید
مرکزیت گروه و کادرهای اصلی در تهران و قم و اصفهان بودند. با تقاضای روحانیت مبارز یک تیم عملیاتی از منصورون عازم خوزستان شد. تیم اعزامی گروه، به میان کارگرها رفت و بعد از شنیدن اظهارات کارگرها در مورد نحوه سازماندهی سرکوبها، پل گریم، لینک و بروجردی در دستور کار گروه منصورون قرار گرفتند
 
 
 

تنظیم متن از محسن حیدری

اشاره: شبکه سوم سیما در بهمن ماه 1386 در قالب یک ویژه برنامه به نام محرمانه، در گفتگو با شخصیت ها و مسئولان ارشد کشور، خاطرات آنها از دوران مبارزه را به تصویر کشید. نوشتار حاضر متن کامل گفتگوی سردار سرلشکر دکتر غلامعلی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح با ویژه برنامه محرمانه شبکه سوم سیما است. بخش دوم این گفتگو را در اینجا می خوانید:

محرمانه: اعتصاب کارکنان شرکت نفت. برای کمک به این اعتصاب چه کردید؟

دکتر غلامعلی رشید: به امر امام (ره)، خیلی از مجموعه ها در کشور اعتصاب می کردند و یکی از ارکان اصلی رژیم که با اتکای به آن به جنایاتش ادامه می داد، درآمد فروش نفت بود. فروش نفت در آن موقع به 6 میلیون بشکه در روز هم رسیده بود. در آن حرکت جمعی که کشورهای مسلمان و اعراب برای تحریم نفتی اسرائیل انجام دادند، تنها رژیمی که این قاعده را شکست و به اسرائیلی ها نفت فروخت و در حقیقت بنزین هواپیماها و سوخت تجهیزات نظامی اسرائیل را تأمین کرد، شاه بود.

به دستور امام (ره) کارگران و کارمندان شریف شرکت نفت مدام اعتصاب می کردند. 4 نفر بودند که انسان های خبیث و جنایتکاری بودند و مانع اعتصاب کارکنان شریف شرکت نفت و عامل سرکوب آنها بودند. از این 4 نفر، 2 نفر امریکایی به نام های لینک و پل گریم بودند که در حقیقت نماینده کنسرسیوم در ایران بودند و عملاً مدیر ارشد بهره برداری نفت جنوب محسوب می شدند. 2 نفر دیگر، 2 مهندس ایرانی به نام های مهندس نقشینه و مهندس بروجردی بودند که در نتیجه فشارهای آنها، بارها کارگران و کارمندان شرکت نفت به روحانیت استان خوزستان متوسل می شدند که کسی جلوی اینها را بگیرد. اینها عامل اصلی سرکوب و اخراج کارگران اعتصاب کننده هستند. تقاضای کارگران و کارمندان شرکت نفت این بود که این افراد ادب شوند چون مانع اعتصاب و عامل سرکوب و اخراج کارگران انقلابی هستند.

این تقاضا از طریق روحانیت استان خوزستان به روحانیت تهران و قم منتقل شد و از طریق روحانیت قم به گروه منصورون
چهار نفر بودند که انسان های خبیث و جنایتکاری بودند و مانع اعتصاب کارکنان شریف شرکت نفت و عامل سرکوب آنها بودند. از این 4 نفر، 2 نفر امریکایی به نام های لینک و پل گریم بودند که عملاً مدیر ارشد بهره برداری نفت جنوب بودند
مأموریت داده شد که جلوی سرکوب کارگرها را بگیرد. در این مقطع دیگر گروه منصورون در کل کشور تشکیلات خودش را گسترش داده بود و مرکزیت گروه و کادرهای اصلی در تهران و قم و اصفهان بودند. با تقاضای روحانیت مبارز یک تیم عملیاتی از منصورون عازم خوزستان شد.

تیم اعزامی گروه، به میان کارگرها رفت و بعد از شناسایی لازم، برنامه ریزی کرد. در حقیقت بعد از شنیدن اظهارات کارگرها در مورد نحوه سازماندهی سرکوبها، پل گریم، لینک و بروجردی در دستور کار گروه منصورون قرار گرفتند.

یک تقسیم کار صورت گرفت. پل گریم، به یک گروه مذهبی دیگر به نام موحدین داده شد و قرار شد لینک و بروجردی را خود گروه عمل کند. یک عملیات در مورد لینک اجرا شد که ناموفق بود و جان سالم به در برد. لینک از کشور فرار کرد و به امریکا رفت. برای دو هدف دیگر، شناسایی ها انجام شد و در صبح روز 2 دی ماه 1357 پل گریم با شلیک 11 گلوله توسط گروه موحدین و بروجردی هم با شلیک 3 گلوله توسط گروه منصورون اعدام شدند.

محرمانه: جایی بوده که مجبور شوید از دست ساواک پنهان شوید؟

دکتر غلامعلی رشید: پنهان شدن ما در شهرهایی مثل قم، کاشان و اصفهان بود. در اصفهان، من در پوشش کارگر ذوب آهن زندگی می کردم. بعضی از دوستان در پوشش دانشجو و بعضی در پوشش کارگر ساختمانی و کارگر صنعتی زندگی می کردند. خانه هایی هم که می گرفتیم، بسیار فقیرانه بود چون باید با این پوشش ها جور در می آمد.

همین خانه تیمی اصفهان یا حصن امام محمد باقر (ع) که در خیابان وحید اصفهان داشتیم، خانه ای بود که آب لوله کشی نداشت. چاهی داشت که آبش کاملاً بوی فاضلاب می داد. با خواهش و تمنا از خانه های همسایه قدری آب برای خوردن می گرفتیم. بارها خودم می رفتم و با یک سطل یا کلمن مقداری آب برای خوردن می گرفتم. خانه بسیار قدیمی و مخروبه بود. سرمای زمستان اصفهان را با یک چراغ نفتی تحمل می کردیم و گرمای تابستان کاشان را با یک پنکه مختصر می گذراندیم.

محرمانه: این عکس شماست؟ شبیه همین عکس الان در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری تهران نصب شده. این، مربوط به چه سالی است؟

دکتر غلامعلی رشید: بله، مربوط به دستگیری دوم ما است که بعد از مدتی در فروردین 1356 از ساواک اصفهان به زندان کمیته مشترک منتقل شدیم.

محرمانه: چه شد که دوباره دستگیر شدید؟

دکتر غلامعلی رشید: در دستگیری اول که ما بچه های دزفول به زندان اهواز منتقل شدیم، با یک گروه دیگری به نام حزب الله خرمشهر آشنا شدیم که مثل ما در سال 1350 در خرمشهر دستگیر شده بودند. عناصر برجسته این گروه
در نتیجه فشارهای آنها، بارها کارگران و کارمندان شرکت نفت به روحانیت استان خوزستان متوسل می شدند که کسی جلوی اینها را بگیرد. اینها عامل اصلی سرکوب و اخراج کارگران اعتصاب کننده هستند
شخصیت های بزرگواری مثل شهید محمدعلی جهان آرا، علی جهان آرا، و دوستان متعدد دیگری مثل آقای رضا بصیرزاده و آقای سید مرتضی نعمت زاده بودند.

همدیگر را پیدا کردیم و قرار گذاشتیم که بعد از آزادی از زندان، یک تشکیلات واحد و قوی را تأسیس کنیم. در نیمه دوم 1353 که بچه های دزفول و خرمشهر آرام آرام آزاد شدند، ما یک گروه دیگری را هم پیدا کردیم که در مرکز استان (یعنی اهواز) و شرق استان (یعنی شهرستان های بهبهان و مسجدسلیمان) فعالیت می کردند. در این گروه برادران عزیزی مثل آقای دکتر محسن رضایی، آقای علی شمخانی، شهید اسماعیل دقایقی و شهید بقایی فعالیت می کردند.

شهید سید نورالدین شاه صفدری هم در اهواز بود ولی منفرد بود که بعد از ائتلاف این سه هسته مذهبی، او هم به تشکیلات جدید پیوست.

درست در همین ایام یعنی در نیمه دوم سال 1353 در حوالی ماه های بهمن و اسفند، دیدیم عناصری از سازمان مجاهدین خلق دنبال ما می گردند و در تلاش برای برقرای تماس هستند که چهره شاخصشان شهید غلامحسین صفاتی بود.

در حقیقت گروه منصورون از ادغام چهار گروه تشکیل شد؛ گروه جبهه اسلامی دفاع یا گروه شهید سبحانی در دزفول، گروه حزب الله خرمشهر، گروه مرکز استان، و عناصری از سازمان مجاهدین خلق که انحرافاتی در آن سازمان دیده بودند و به دلیل این که بسیار متدین، متشرع و مقلد امام (ره) بودند آن انحرافات را تحمل نکردند و جدا شدند و به ما پیوستند. مجاهدین خلق اینها را تهدید کردند و گفتند شما را می کشیم. در این تهدید هم بسیار جدی بودند و ترورهایی هم از این دست انجام دادند که بعداً معلوم شد.

من در فروردین 1354 در خوزستان از طرف گروه مأمور شدم که با شهید غلامحسین صفاتی در تهران ملاقات کنم. در خیابان شهباز سابق (که الان 17 شهریور است) بین میدان شهناز و میدان ژاله (که الان به ترتیب میدان امام حسین (ع) و میدان 17 شهریور هستند) یک قراری برای من و ایشان گذاشته شده بود. طبق قرار، رنگ لباس طرفین از قبل مشخص بود و من باید یک پاکت کاغذی میوه در دست می گرفتم. همدیگر را پیدا کردیم و شهید صفاتی من را به خانه دانشجویی اش در کوچه پس کوچه های میدان امام حسین (ع) برد. زمانی بود که تازه سرتیپ زندی رئیس کمیته مشترک توسط مجاهدین خلق ترور شده بود که همان روز اعلامیه این عملیات را به من داد و چگونگی اجرای عملیات را برای من توضیح داد.

یکی دو هفته ما اینجا بودیم. بعد، ایشان گفت باید برویم کاشان. گفتم چرا کاشان؟ گفت
در نیمه دوم سال 1353 در حوالی ماه های بهمن و اسفند، دیدیم عناصری از سازمان مجاهدین خلق دنبال ما می گردند و در تلاش برای برقرای تماس هستند که چهره شاخصشان شهید غلامحسین صفاتی بود
آنجا ساواک ندارد. تنها شهری بود که ساواک نداشت و زیر نظر ساواک قم بود. گفت باید خانه های تیمی خودمان را از آنجا شروع کنیم. این دیگر آغاز حرکت گروه منصورون بود که با هم به کاشان رفتیم.

در کاشان سراغ بنگاه های معاملات املاک نمی رفتیم چون آنها تحت کنترل ساواک بودند. شروع کردیم به خانه گردی در کوچه پس کوچه ها و به مغازه دار ها و مردم عادی مراجعه می کردیم.

بعد از دو سه هفته که خانه گردی کردیم، دو خانه پیدا کردیم که در آنجا مستقر شدیم. ما دو نفر بودیم که دیگر زندگی مخفی را انتخاب کرده بودیم. بعد، آقای عزیز صفری به ما پیوست و بعد از او آقای رضا بصیرزاده و بعد از او سایر دوستان پیوستند و به این ترتیب تشکیلات در استان های تهران، مرکزی، فارس، کرمان، خوزستان، یزد، لرستان، خوزستان، قم و اصفهان توسعه پیدا کرد و درون این استان ها در قالب خانه های تیمی به فعالیت خودمان ادامه می دادیم.

در این مقطع به شدت از انحرافات سازمان مجاهدین خلق هراس کرده بودیم، که مبادا این انحرافها دامن گروه ما را هم بگیرد. لذا به مفاهیم اسلامی پناه آوردیم. اعتقاد داشتیم که مفاهیم بار اعتقادی و معنوی دارند.

این که ما به جای مفهوم خانه تیمی، مفهوم حصن را به کار می بردیم، دلیل داشت. از حدیثی که حضرت امام رضا (ع) فرموده بودند «لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی»، مفهوم حصن را استخراج کردیم. نمی گفتیم خانه تیمی و حصن که می گفتیم یک بار اعتقادی و معنوی داشت به این مفهوم که اینجا یک دژ مستحکم اسلامی است که ان شاء الله پایگاه مستحکمی برای مبارزه با رژیم شاه خواهد بود.

اسم حصن ها را هم از اسامی اهل بیت (علیهم السلام) انتخاب می کردیم؛ حصن امام سجاد (ع)، حصن امام باقر (ع)، حصن امام حسین (ع)، حصن امام علی (ع). بعضی حصن ها هم به نام شخصیت های ملی و اسلامی ناگذاری می شد مثل حصن میرزا کوچک خان جنگلی و حصن سلمان.

با الهام از آیه شریفه «خذوا حذرکم»، به سلاح می گفتیم حذر. به جلسه انتقاد می گفتیم تواصی. به خودسازی می گفتیم تزکیه. خیلی تلاش داشتیم که آن روابط و مناسبات اسلامی را بر تشکیلاتمان حاکم کنیم. خواندن مفاتیح الجنان را که در آن سالها از ناحیه روشنفکرهای مذهبی تخطئه و مسخره می شد، خیلی جدی تر مطرح کردیم چون در آن زمان گرایش وجود داشت که جز رجوع مستقیم به قرآن بقیه منابع اسلامی را تخطئه می کرد و این خودش باعث غرور و تفسیر به رأی و انحراف
گروه منصورون از ادغام چهار گروه تشکیل شد؛ گروه جبهه اسلامی دفاع در دزفول، گروه حزب الله خرمشهر، گروه مرکز استان، و عناصری از سازمان مجاهدین خلق که انحرافاتی در آن سازمان دیده بودند
مذهبی می شد.

تأکید داشتیم که نماز شب را همه بچه ها در ساعت 12 نیمه شب تا یک بامداد و یا قبل از ساعات نماز صبح بخوانند.

فعالیت مان را ادامه می دادیم تا این که اتفاقی در کاشان برای ما افتاد. ما هروقت که می خواستیم هر چهار نفر مان از خانه بیرون برویم، بایستی اسناد و مدارک را جمع می کردیم و بیرون از خانه مخفی می کردیم. یک خرابه ای در نزدیکی خانه بود که قبلاً هم چندین بار مدارک را آنجا مخفی کرده بودیم. با این تفاوت که این بار مقداری زیادی پول هم همراه مدارک بود.

برادرمان آقای رضا بصیرزاده دانشجوی مدرسه عالی قم بود و پدرش خانه ای در قم برایش خریده بود. این خانه را به مبلغ 70 هزار تومان فروخته بود که پولش را بیاورد در گروه خرج کند. در آن زمان 70 هزار تومان، پول زیادی بود.

در تاریک شب این پول را همراه مدارک در یک خرابه پنهان کردیم و دو – سه روز بعد که آمدیم دیدیم کیف همان جا است ولی مدارک و پول ها نیست. به اعتقاد من یک فردی مثلاً یک کفترباز از بالای پشت بام یکی از خانه های اطراف بر این خرابه مسلط بود و دید داشت. نحوه ربودن پول ها و مدارک به گونه ای بود که معلوم بود یک آدم عادی اینها را برده است ولی ما سادگی نکردیم و خانه را تخلیه کردیم.

از کاشان حرکت کردیم و به اصفهان و قم آمدیم. در قم، باز یک حادثه ای رخ داد که مجبور شدیم آن خانه را ترک کنیم.

خانه ای در ده ابراهیم در نزدیکی راه آهن داشتیم. در یکی از شب ها شهید علی جهان آرا و شهید کریم رفیعی در حالی که اطلاعیه و اسنادی همراهشان بود، در حال عبور از بازار قم بودند که دو پاسبان به آنها ایست می دهند. می ایستند و با خونسردی برخورد می کنند ولی پاسبان ها گیر می دهند و اینها پا به فرار گذاشتند. یکی از پاسبان ها با شلیک گلوله کلت رولور، یک گلوله به پای علی جهان آرا زد. با همان پای خونین خودش را به خانه تیمی ما رساند.

در آنجا، شهید مهدی هنردار و دوست دیگری که فکر می کنم شهید حجت الاسلام موسوی دامغانی باشد، علی جهان آرا را با ماشین شخصی همان دوستمان به تهران منتقل کردند. قرار بود من، علی جهان آرا را جهت مداوا در شهر ری از آنها تحویلی بگیرم. من یک دوستی در تهران داشتم که بهیار و پرستار بود و در مراکز پزشکی رفت و آمد و نفوذ داشت.

علی جهان آرا را در پشت حرم حضرت عبدالعظیم (س) تحویل گرفتم و سه هفته درون یک خانه در تهران از ایشان نگهداری کردم. ایشان را مداوا کردیم و وقتی که سالم شد، دوباره او را به گروه
تشکیلات منصورون در استان های تهران، مرکزی، فارس، کرمان، خوزستان، یزد، لرستان، خوزستان، قم و اصفهان توسعه پیدا کرد و درون این استان ها در قالب خانه های تیمی به فعالیت خودمان ادامه می دادیم
تحویل دادم. و دیگر من از سرنوشتش خبر نداشتم تا این که در سال 1356 به شهادت رسید.

بعد از این حادثه مجدداً به اصفهان رفتیم. در اصفهان شروع کردیم به خانه گردی و خانه های متعددی را انتخاب کردیم و گرفتیم. از جمله یک خانه در خیابان وحید داشتیم. یک خانه هم در جاده اصفهان به همایون شهر (خمینی شهر فعلی) داشتیم که در منطقه جون پائین قرار داشت. چون خانه در یکی منطقه جنگلی بود، به شوخی گفتیم اسم این را می گذاریم حصن کوچک خان. منتهی احساس می کردیم که این خانه، زیاد آن ویژگی های لازم برای حصن را ندارد. منتها چون تحت فشار بودیم و هزینه اجاره اش هم کم بود، آن را گرفتیم که برای مواقع خاص استفاده کنیم چون خانه های دیگری هم داشتیم.

روز 4 بهمن 1355 ساعت هشت شب باید شهید غلامحسین صفاتی به خانه تیمی ما می آمد چون رئیس تیم ما بود. من و شهید هنردار و آقای رضا بصیرزاده در یک حصن بودیم. ساعت هشت شب گذشت. تا ساعت ده صبر کردیم و نیامد. اگر بعد از دو ساعت فرد نمی آمد، باید خانه را تخلیه می کردیم. من به آن حصنی رفتم که خودم رئیسش بودم. همان جا مستقر شدم و دیگر نمی دانیم چه اتفاقی افتاد.

فردای آن روز شهید غلامحسین صفاتی در حصن میرزا کوچک خان به شهادت می رسد. شهید حسن هرمزی در حصن دیگری به نام حصن حضرت سلیمان به شهادت می رسد. مهدی هنردار هم دستگیر می شود. و فردای آن روز من، آقای عیدی فعال، آقای حمید صفری و برادر دیگری به نام قدیر [سرگزی مقدم] دستگیر شدیم.

جریان دستگیری ما به این ترتیب بود که من آمدم سر قراری که با شهید مهدی هنردار داشتم. می خواستم ببنیم که بالاخره چه شده که مهدی هنردار از من جدا شده و تا حالا برنگشته است. ما علامت های مختلفی از جمله علامت سلامتی خانه و علامت قرار و غیره داشتیم. با توجه به آن پیچیدگی هایی که ساواک در کنترل گروه های مبارز داشت، ما هم به شدت روابط خودمان را پیچیده کرده بودیم. من آمدم پشت مسجد سید شهرستان اصفهان که یک علامت قرار زیر یک طاق قدیمی داشتیم.

آمدم که علامت را چک کنم که یک نفر ایست داد و صدای شلیک 3-4 گلوله هوایی به گوشم رسید. برگشتم و دیدیم 5-6 نفر مأمور ساواک با مسلسل یوزی و کلت های رولور به سمت من هدفگیری کرده اند. نتوانستم فرار کنم.

دستگیر شدم و به فاصله دو ساعت بعد، آقای حمید صفری و علی جهان آرا زیر همین طاق آمده بودند. تا شرایط را دیدند، فرار کردند. ساواکی تیراندازی کردند. علی توانست فرار کند ولی آقای حمید صفری تیر به پایش خورد و دستگیر شد. آقای عیدی فعال و آقای قدیر [سرگزی مقدم] دستگیر شدند. این حوادث در روز 5 بهمن 1355 اتفاق افتاد.

ادامه دارد ...









کد مطلب : 32

آدرس ايميل :
نظر شما :
نمايش ايميل شما به سايرين